برای دلم مینویسم
این روزها که می گذرد زندگی را دنده عقب بر میگردم !!! درست مثل رفتن مسیری به اشتباه .... یا مثل گم شدن در جاده ی بی انتها .... می خواهی بدانی ؟ باشد : مترسک باغ همسایه نشانه را اشتباه داد و من .....!!! برمیگردم و در مسیر برگشت تمام خاطرات نداشته هام را با تو از قلب زخم خورده ام پاک می کنم ... پاک می کنم و انگار با رفتن هر کدام تکه ای از وجودم در همان خاطره ی نداشته باقی می ماند ... پیر میشوم آن هم در عین جوانی .... نمیدانم پی کدام گناه کرده باید ترا به اشتباه بدست بیاورم و حالا رهایت کنم !! نمیدانم تقصیر از چشمان تو بود یا دل ساده ی من ! هر چه بود تمام شد و تنها یادگارش در قلب من باقی خواهد ماند ... از دور دست دنبال آبادی می گردم انگار به خانه نزدیک میشوم !!!